توی افسانه ها
یعنی توی داستان جنگی
اگر
شمشیر بودم
یا
توی یک داستان س.کسی
ک.یر
بهتر از این بود
که توی این داستان ک.یری
باشم
+
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:32  سرگرون
|
به پهلو که بخوابد، دنيا تمام ميشود بهشت آغاز.
به پهلو که بخوابد پل صراط ميشود درست جايي ميان نوازش لبهاي من بر چشمان او.
+
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 5:21  سرگرون
|
صبح من ميمانم و بوي تنش که روي پوست تنم جا مانده، اکنون وقت عشق بازي است و من به بوي بدنش دل ميبازم.
+
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:55  سرگرون
|
به پهلو که بخوابد آرام از پشت در آغوش ميگيرمش، دستم را روي سينههايش صليب ميکنم، پايم را ميان پاهايش ميپيچم و سرم را فرو ميکنم ميان موهايش.
ميگذارم نفس گرمم آرام آرام بدود روي پست عرق کردهاش و تن داغش غرق شود در آرامش بازوان گشودهام.
به پهلو که بخوابد دنيا براي من تمام ميشود.
+
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12:27  سرگرون
|
او که برود، من ميمانم و طعم گس يک خاطره. او که برود ديگر کسي نيست که از روي طعم تنش حرف دلش را بفهمم.
+
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:20  سرگرون
|
آقای باقالو يک روز صبح که هيچ فرقی با صبح روزهای ديگر نداشت از خواب بيدار شد و به آينه نگاه کرد و گفت : شِت؛ و ديگر هيچ. او بيست و سه ساله شده بود.
صبر کنيد. بيست و چند؟سه؟ کی؟ کجا؟ چرا؟ مگر قرار نبود...؟ اينجوری است؟ باشد.
آقای باقالو در دههء اول زندگی خود با تلاش و تکاپوی فراوان موفق شد موفيتهای متعددی را به ثبت برساند که از آن جمله می توان کنترل ماهيچه های اسفنکتر، چهارده بار شکستگی سر هنگام ماشين بازی و خواندن کيهان بچه ها، دانستنيها و سری کامل کتابهای به من بگو چرا اشاره کرد.
آقای باقالو در دههء دوم زندگی خود به شدت هيجان زده شد و دستهايش لرزيد. اين هيجان ناشی از عوامل مختلفی بود که از مهمترين آنها می توان به نواختن موسيقی، بُردنِ يک مسابقهء ورزشی و البته معاشرت با موجودات ناشناخته ای با برآمدگيهای جذاب در ناحيهء سينه اشاره کرد. او در پايان اين دهه به فلسفهء خلقت مشکوک شد، و پس از اينکه خداوند راه راست را به او نشان نداد با خدا قهر کرد.
آقای باقالو اوایل دههء سوم زندگی خود را با چراها و چگونه های بی شماری شروع کرد و برآن شد تا با روش سنتی آزمايش و خطا پاسخ تمامی سوالهای خود را دريابد. بيچاره! مٌرد؛ تقريبا.
آقای باقالو با تقريب خوبی مٌرد ولی هنوز نفس می کشد. آقای باقالو خسته است، ولی مهم نيست. او برای استراحت وقت ندارد. دستاوردهای آقای باقالو از زندگی با اندکی تخفيف صفر است. او که از مال دنيا هيچ چيزی ندارد خود را ثروتمندترين مرد روی زمين می داند. آقای باقالو که متوجه شده است راه راست کلا وجود خارجی ندارد ديگر زياد از دست خدا عصبانی نيست و شايد يک روز خدا را هم ببخشد .شاید.
آقای باقالو فهميده است که ديگر سوالی نپرسد که جواب ندارد. او ديگر نمی خواهد هيچ زنی را بفهمد؛ با نبودن عدالت مشکلی ندارد و ديگر برايش مهم نيست که فلسفهء آفرينش چيست. اينها را مرتب به خودش می گويد، شايد کوتاه بيايد. شايد هم نيايد. آقای باقالو با اينکه نداند که می خواهد چکار کند هم مشکلی ندارد؛ و اين يعنی آقای باقالو بزرگ شده است؛ لابُد.
و زندگی می گذرد
********
براي آنکه کمي،حتي شده کمي زندگي کرد، دو تولد لازم است. تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند. تولد اول بدن را به اين دنيا مي افکند و تولد دوم روح را به آسمان مي فرستد
تولد دوم من زماني بود که تو را ديدم
تو به ماه خيره مي شوي
و من به تو
+
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:54  سرگرون
|
مرزهایی هستند که زنها را از ما
مردها محافظت میکنند. مثلا اینکه با کداممان میشود
رفت پارک یا با کداممان میشود
رفت حمام، کداممان حق داریم
بغلشان بگیریم و اینکه کجایشان را میشود
بوسید. فکر
میکنم اکثر زنهایی که دیده ام به دلیل نامعلومی گاهی تمام این مرزها را ملغا میکنند و میگذارند چهار پنج نفر به سرزمینشان پناهنده
شوند و چند سالی هم گاهی همانجا در آرامش
زندگی میکنند. خیلی از مردها را شنیده
ام که توی
گرمای همین آرامش مردند. منتهی مرزهای ما مردها چیزهای عجیبی
است هیچ کس
حتی وقتی که از آن گذشته و دارد ما را درد می آورد هم نمیفهمد که وجود دارند.
پ.ن : همهي زنهاي عالم به صورت بالقوه 7 8 خصوصيت دارند:
همیشه ميتوانند هر مردي با تاکيد ميگویم هر مردي را به دست بياورند.
همیشه ميتوانند هر مردي را نگهدارند.
همیشه ميتوانند هر مردي را دک کنند.
همیشه یکی را برای س/ک/س پیدا می کنند.
هميشه ميتوانند ثابت کنند که با هيچ کسي رابطه اي نداشتند.
هميشه ميتوانند ثابت کنند که با هيچ کسي س/ک/س نداشتند.
هميشه ميتوانند ثابت کنند که حق با آنهاست.
همیشه 3 4 مرد را درکنارشان دارند.
من اسمش را ميگذارم سياست و شم زنانه که هيچ ربطي به سنوسال و ظاهر و
تحصيلات و کمالات و آگاهي و اينها ندارد.
+
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:16  سرگرون
|
هدیه تولد امسالت
یک دنیا دلتنگی
یک دنیا فشردگی قلب
یک دنیا غم
یک دنیا افسردگی
یک دنیا دوری
و بی نهایت عشق
تولدت مبارک
+
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  سرگرون
|
رقابت احساس حقارت است، من از آنکه چند انگشت بر او باشد دست میکشم. رقیب
یک آزمایشگر حقیر است. بگذار آنچه از دست رفتنیست
از دست برود.
+
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:5  سرگرون
|
اگر بفهمی کسی که عاشقش
هستی شبها با دیگری میخوابه، دیوونه میشی؟
نه عزیزم، تصور کن اونی که هر شب رو در آغوش تو صبح
میکنه، ته دلش عاشق یکی دیگه باشه اونوقت باید دیوونه بشی...
**************
خسته ام
خیلی خسته ام
خیلی خیلی
یعنی
خیلی خیلی خیلی خیلی
فی الواقع
دیروز بهتر بودم
دیروز فقط
خیلی خیلی خیلی
خسته بودم
+
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:35  سرگرون
|
کاش ميدانست که آدمها هرچقدر بزرگتر ميشوند
دلشان بيشتر بغل ميخواهد، حتي بيشتر از وقتي که کودک بودند.
+
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:18  سرگرون
|
ای حلزون!
بهار شد. از
لاکت بيرون بيا. بخز. از ريگها سبقت بگير. تا به درخت نرسيده ای نخواب؛ بدبخت! له
می شوی.
***
بدينوسيله مقدم آقايان
عيدِ سعيدِ باستانی، نوروزِ پيروزِ باغستانی و
دوشيزهء
مکرمه بهارِ خجستهء گلستانی را گرامی می دارم. به همين مناسبت تا اطلاع ثانوی مجلس بزرگداشتی هر شب طی مراسم مقدسِ مسواک از
ساعت يازده و چهل و سه دقيقه تا
يازده و چهل و هشت دقيقه روبروی آينهء دستشويیِ
اتاقخوابِ
اينجانب برگزار می شود. در اين مراسم آقايان چشمانِ افسردگانی و تصويرِ بی روحانی ضمن خيره شدن به يکديگر تمام وقايع اتفاقيهء
سنهء سيزده هشتاده و شش خورشيدی را
مرور کرده و بدين ترتيب مايحتاجِ يک شبِ ديگرِ بی
خوابگانی را
فراهم می آورند. از علاقمندان دعوت می شود در ساعات ذکر شده
به بهانه
های مختلف روبروی آينهء دستشويی خود حضور به هم رسانند.
***
يوزپلنگانی که مثل باد از
کنار حلزون می گذشتند به او خنديدند. آنها
فکر می
کردند با اين سرعتی که حلزون حرکت می کند در زندگی اش به هيچ جايی نمی رسد. حلزون لبخند زد. او فکر می کرد با اين سرعتی که
زندگی يوزپلنگان از کنارشان می گذرد هيچ
يوزپلنگی نمی تواند از مسيری که در آن زندگی می
کند لذت
ببرد.
***
با اشکهايی که می آيند
نمی توان جنگيد. دردی که وجود دارد درمان
ندارد. مردی
که پيش می رود از پسرفت چيزی نمی داند. مردی که زيرِ خاک نيست تنها نيست.
مردی که
می انديشد در اين دنيا نيست. مردی که در تصوير
ناقصش از
دنيا زندگی می کند واقعيتی را که از کنارش می گذرد نمی بيند. مردی که توهماتش را می
نويسد آنها را به استناد نوشته های خودش به رسميت
می شناسد.
مردی که با خودش درگير است دستانش را به پيش نمی آورد تا دستی را بگيرد. مردی که می انديشد بيمار است؛ مرد
بايد حرکت کند، قدم زنان، آرام آرام، و با
لبخند.
***
ای حلزون!
هر چه در
اين سالی که گذشت در لاک خودت فرو رفتی ديگر بس است. با چشمانی که پشت سر را می بينند نمی توان جلو رفت. بخز. حرکت کن، و مرا
با خودت ببر....
+
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:59  سرگرون
|
شاید بتوان روزها با یاد و خاطراتش کنار آمد ، اما در دل شب وقتی با فریاد کردن ِ اسمش همه را بیدار می کنم چه کنم؟
+
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 4:3  سرگرون
|
بندگان خداوند دو دسته اند : آنها که پله ها را مثل آدم يکي يکي بالا مي روند و آنها که هر چقدر هم سعي مي کنند باز نمي توانند خودشان را کنترل کنند و مثل اسب پله ها را چند تا چند تا چهارنعل مي تازند. امروز که به دانشگاه رسيدم حسابي در فکرِ مشکلاتِ مخوف جهان خودم و پيچيدگي اوضاع زندگي بودم و داشتم پله هاي پيشرفت را به سمت ميزم چهارتا يکي در مي نورديدم که ناگهان حواسم پرت شد و جلويم را درست نديدم و به جاي يکي از پله هاي ترقي سُمهايم را روي يک ترقه کوبيدم که با صداي مهيبي ترکيد و من منفجر شدم. ظاهران آن را برای مراسم چهارشنبه سوری آماده کرده بودند که از جیب یکی از دانشجویان افتاده بود و در کمينِ يک اسب بي حواس مثل من بوده است تا مرا هزار تکه کند.
بزرگترين تکه ام که گوشم بود پرتاب شد و چند سانتيمتر عقب تر از آنجايي که عرب ني انداخت جلوي حرفهاي دلِ تو روي زمين افتاد. دلت داشت بي صدا مي سوخت و شعله هايش آنقدر گوش من را داغ کرد تا سياه شد. يکي از چشمهايم افتاد روي يکي از خارهاي زبانت و کور شد. يکي ديگر هم افتاد روي سطح ماه، از آن بالا همهء شبهاي ما را تماشا مي کرد.
پاهايم هنوز دوست داشتند جلو بروند، و پرت شدند به سمت بي نهايت. دستهايم که وسط خشکترين صحراي دنيا افتاده بودند به تنهايي بزرگترين تخته سنگ دنيا را برداشتند تا پرتاب کنند پشت خط بي نهايت و راه پاهايم را سد کنند، ولي نتوانستند، و پاهايم که با هيچ کس مسابقه نمي دادند از خودشان جلو زدند و از خط پايانِ دنيا گذشتند و مسابقهء تک نفره شان را بُردند.
دهانم که از فشار آرواره هايم آزاد شده بود آنقدر حرف زد تا موهاي زبانم به پشت کمرش رسيد و آنها را با کش بست و رفت و شاعر شد. زبانم دروغهايش را با قافيه و وزن ادبي تزيين مي کرد و در قطع وزيري و شاهنشاهي به کلکسيونرهاي بزرگ دنيا مي فروخت. شانه هايم که بار زندگي از رويشان برداشته شده بودند از روي عادت رفتند وزنه بردار شدند و همينطور آنقدر رکورد خودشان را شکستند تا يک روز خودشان از وسط دو نيم شدند.
وقتي که هر کدام از تکه هايم پي کار خودشان رفتند، مغزم ديگر فکري نداشت که نشخوار کند. کمي که گذاشت دلش براي دعواهايي که با قلبم داشت تنگ شد و سعي کرد او را وسط اين هير و ويري پيدايش کند، ولي هر چه گشت اثري از او نديد. از تک تک تکه هاي ديگر سراغش را گرفت، زبان مي گفت به سمت خورشيد رفت و ذوب شد. پاهايم مي گفتند اين کاره نبود و به ته دنيا برگشت. دستهايم مي گفتند خسته بود و رفت بخوابد. گوشها و چشمهايم مي گفتند بهتر که نيست، اگر هم بود به ديده ها و شنيده هاي ما هيچ اهميتي نمي داد. سينه ام که تحت ضربهء موج انفجار لال شده بود، آرام آرام زير لب گفت شماها همه کور هستيد. قلب مدتهاست که بين ما نيست.
تکه هايم به هم نگاه کردند، هر کدام هر کجا بود خشک شد و ايستاد، ولي زندگي براي هيچ کسِ هيچ کس حتي خود قلب هم صبر نکرد و به راهش ادامه داد.
+
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:8  سرگرون
|
پدرژپتوي ِ پير را
روياي ِ پسرک ِ چوبيش
يونس ِِ پيامبر را
روياي ِ هدايت ِ قوم گمراه
و مرا روياي ِ تو ...
+
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:34  سرگرون
|
میگویند خدا را ندیده باید پرستید. من که تو را دیدم و پرستیدم، چگونه کافر شوم؟
+
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:23  سرگرون
|
همه دنبال فلسفهي والنتاين هستند و ريشهي شرقياش
را ميخواهند، من امّا هميشه سادهتر از فلسفهها بودم.
من تنها دنبال فرصت کوچکي بودم که به او ابراز عشق
کنم، شرقي و غربياش برايم فرقي نداشت...
+
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 2:50  سرگرون
|
فکر می کنم بینهایت احساس بدی هست وقتی عاشق کسی باشی که تورا به ک.ی.ر نداشته خودش هم حساب نکند.....
+
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:16  سرگرون
|
پشتم را به تو کردهام و خودم را به خواب زدهام امّا سنگینی نگاهت را حس
میکنم. میدانی که بیدارم.
گرمای
دستانت که آرامآرام از روی کمرم سر میخورد و بالا میآید قلقلکم میدهد، آخ اگر
بدانی چقدر اینکارت را دوست دارم.
دستانت روی
گردنم به هم میرسند و همانجا میمانند. دوست دارم ادامه دهی، امّا نباید حرفی زد،
قانون این است نباید این سکوت مقدس را شکست.
خودت را که
از پشت به من میچسبانی تپش قلبم تندتر و تندتر میشود. حالا میتوانم تپش قلب تو را هم احساس کنم، سعی میکنیم
ضربان قلبهایمان را با هم هماهنگ کنیم. سخت است امّا میتوانیم.
دستهایت
همینطور بیحرکت روی گردنم صلیب شدهاند و من آرزو میکنم که دوباره شروع کنی.
انگار صدای
احساسم را میشنوی، دستهایت آهسته میرود تا فتح شانههایم و همانطور آرام برمیگردد روی کمرم. دارم
در ذهنم معادلهی منحنی دستت را روی کمرم حساب میکنم، میفهمی که تمام حواسم به تو نیست و ناخن دستت را فشار میدهی میان کمرم. لذتبخشترین
درد دنیا ریشه میدواند در پوستم.
سکوت را میشکنم
و میپرسم: آخر از کجا میفهمی که اینقدر دلتنگم؟
پ.ن: وقتی
دلم برایش تنگ میشود حتی خدا حریف گریههایم نمیشود.
+
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:8  سرگرون
|
خدا، خدای مهربانی است، خدا، خدای بخشنده ای است، خدا قدرتمند هم است، خدا تواناست امّا نه
صبر کنید خدا توانا نیست. خدا زمین و آسمان را آفرید، خدا فرشتگان و انسان
را آفرید. گذشته و آینده را آفرید. خدا همه عالم خلقت را خلق کرد بیهیچ
مشکلی، امّا لحظهای رسید که درمانده شد و آن زمانی بود که تصمیم گرفت
خدایی لایق عشق خود بیافریند. نتوانست و خدای دیگری خلق نشد.
همه را فریب داد که خدا یکیست، آری هست امّا نگفت که چرا یک خدا بیشتر
نیست. هرگز نگفت که خدای بیعیب و مهربان چرا باید یکی باشد، چرا باید
تنها بماند؟
انسان را که آفرید همهی هنرش را به کار گرفت تا آنچه برای خود نتوانست
انجام دهد به انسان ببخشد، آری خدا بخشنده است. پس عشق متبلور شد و قرار
داد در قلب انسان چکیدهای از تمام وجود خویش را.
انسان عاشق شد و عشق ورزید.
پس خدا به چشم خود دید همهی آنچه که سالها آرزویش را داشت، تپش قلبی،
قطرهی اشکی، لرزش دستی... پس حسادت کرد به آنچه مخلوق داشت و خالق با
همهی قدرت و جلالش از آن بیبهره بود. آری خدا حسود شد و عشق را هرگز
سرانجام شیرین نداد.
اینچنین شد که مجنون همه عمر در فراق لیلی بماند، فرهاد از غم شیرین جان
سپرد. در هیچ کجای جهان افسانهی عشقی نیست که به وصال رسیده باشد،
سرانجام رومئو و ژولیت را که همه میدانیم.
خدا یکیست چون توانا نیست.
پ.ن: هرگز به درگاه خداوند از برای عشق التماس نکن، که اگر بفهمد کسی را
بیاندازه دوست داری او را از تو خواهد ستاند. اگر بپرسی که چرا گرفتی
خواهد گفت: عشقی اینچنین بزرگ و زیبا تنها لایق خدایی چون اوست. بشنو و
اطاعت کن امّا هرگز باور مکن، آخر خدا مهربان امّا حسود است.
+
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:0  سرگرون
|
باز هم امروز صبح، بالشتم را محکم بغل کرده بودم، نمیدانم معنای روانشناسانهاش چیست؟ تنهایی بیمارگونه یا وفاداری تحسین برانگیز.
+
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 16:9  سرگرون
|
خيلي دلش گرفته بود. خيلي، انقدرکه نمي دانست براي چي دلش گرفته. فقط آرام آرام اشک هايش جاري مي شد. اما همچنان لبخند بي دليل بلاتکليف بر لبانش بود. احساس مي کرد تب کرده. گرمش بود انگار در سرش کوره روشن کرده بودند. رفته رفته عرق هايش جاري مي شد. ولي همچنان شالگردن خاکسری بر گردنش و همان لبخند بر لبانش بود. هيچ نمي کرد فقط اشک مي ريخت و عرق. براي يک لحظه احساس کرد قلبش دارد ذوب مي شود. بيشتر دلش گرفت آمد هاي هاي گريه کند که يک مرتبه چيزي به بزرگي يک توپ فوتبال با سرش اصابت کرد. گيج شد حتي براي يک لحظه فکر کرد گردنش دارد کنده مي شود. هنوز سرگردان بود که ضربه ديگري به سرش خورد اما انگار اين ضربه خيلي کاري بود. کسی با فرياد و خنده لگدي به تنه آدم برفي زد و او فرو ريخت. سر آدم برفي با همان لبخند به او نگاه مي کرد. اما ديگر اشک نمي ريخت هميشه دلش مي خواست پيش از آمدن خورشيد بميرد....
پ.ن : آدم برفي را ديروز پيش از آمدن خورشيد کشتند همان هایی که او را ساخته بودند.
+
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:41  سرگرون
|
من آدم برفی زیبایی هستم در زیر پنجره اتاقت، شب تو شال گردن پشمیات را بدور گردنم خواهی انداخت و نخواهی فهمید که من تا صبح از بوی شال گردنت آب خواهم شد.
+
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23:5  سرگرون
|
عشق یعنی گذشتن از خود و رسیدن به خدا، میدانی خدا یعنی چه؟
خدا یعنی خود ما، یعنی کسی که خودش میآید.
+
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:43  سرگرون
|
سرت را روی زانوانم میگذاری، مست میشوم مستم میکنی، انتظارش را ندارم
دستپاچه میشوم خشک میشوم مانند مجسمهای در میدان شهر.
دزدانه
نگاهت میکنم تو آرام گرفتهای چونان کودکی در آغوش مادر و من میلرزم همچون بوتهای در برابر نسیم، حرفی ندارم زبانم
نمیچرخد و ذهنم کلامی نمییابد. آرام
میگیرم و میگذارم که عشق خود پیامبر احساس
کودکانهام
باشد.
موهایت را
میبویم و آرزو میکنم که بمیرم، کاش دنیا در همین جا میمرد و من با تو میماندم. کاش زمان متوقف میشد. کاش عشقت متولد
میشد و مرا در خودم گم میکرد.
آرام دست در
موهایت میکنم، میدانی که بازی با موهایت را دوست دارم. دستم را روی گردنت میکشم، گرم میشوی، نفست به شماره میافتد.
دستم را بالاتر میبرم و لبانت را لمس
میکنم. سرد است مثل ستارهای خاموش.
هرگز
نتوانستم برایت بگویم گونههایت چه زیبا هستند. امروز امّا گونههایت رنگ باختهاند، چشمانت را درست نمیبینم. ناگهان میلرزی و
صدای هق هقت مرا میخشکاند. گرمای
اشکهایت آبم میکند. آتش میگیرم و یکباره خاکستر
میشوم و تو
بر بادم میدهی. زمان میایستد و من تو را از روی زانوانم
بلند
میکنم، رهایت میکنم و تو را نمیبوسم. گریهات را نمیخواهم. من عاشقانه تو را مینگرم و تو همچون پروانه به دور دیگری
میگردی و من خوب میبینم که او دیگری را
میجوید .
عشقش آتشت
میزند و در مقابلم خاکسترت میکند، نمیخواهم ببینم تمام شدنت را نمیتوانم ببینم .
از خواب
میپرم، بوی تو تمام اتاقم را پر کرده است و من قسم میخورم که دیگر هرگز خوابهای
خاکستری نبینم
+
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:23  سرگرون
|
دیروز در دستشويي
تر و تميز ساختمانی يکي از کارگرهاي افغانی را
ديدم که وضعش
خيلي رقتبار بود. پيرهن کهنه اي پوشيده بود با شلوار جين
پاره ، مدتي بود
اصلاح نکرده بود و موهايش - که بيشترش ريخته بود - هيچ
مدل خاصي نداشت.
از همهء اينها بدتر انقدر توي فکرهاي افغانی خودش غرق بود
که اصلا سرش را
هم بالا نمي آورد. خيلي دلم برايش سوخت، با اينکه به نظر
نمي آمد منتظر
چيزي باشد دستم را داخل جيبم کردم که ببينم چقدر سکه دارم
که به او بدهم؛
دو سه تا سکه بيرون آوردم و همينطور که دستم را به سويش
دراز مي کردم
سرم را بالاتر آوردم تا متوجه من شود. همينکه گردنم را صاف
کردم او را ديدم
که سرش را بالاخره بالا آورده است و دو سه تا سکه را با
دستش به سمت من
گرفته است. به هم لبخند زديم، دقيقا همزمان دستهايمان را
پايين آورديم و
سکه هايمان را براي خودمان نگه داشتيم. دقيقا قرينهء هم هر
کدام به سمت
خودمان برگشتيم و از هم دور شديم؛ يعني من از او دور شدم و
مکث هم نکردم،
نمي دانم، شايد او هنوز همانجا باشد. بيچاره، خيلي وضعش
خراب بود....
+
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:38  سرگرون
|
صبحها من با داغي نفسهاي تو بر روي سينهام بيدار ميشوم. موهايت را که از روي صورتت کنار ميزنم آنچنان خواستني ميشوي که ناخودآگاه در آغوش ميفشارمت.
تعجب ميکنم،تو که اينگونه آرام و بچهگانه در آغوشم خوابيدهاي هماني که هر شب مرا تا مرز جنون ميبري؟
+
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 6:22  سرگرون
|
هوا سرد شده است، دستهای من بیشتر از همه سرما را میفهمد.
سرما یعنی دستی که تنها مانده است، هوای سرد امّا یعنی تنهایی دستهایت را کسی نخواهد فهمید.
+
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 21:21  سرگرون
|
من آرامش ميخواهم و تو امنيت. تو در آغوش من امنيت
مييابي و من در چشمان تو آرامش گمشدهام را پيدا ميکنم.
داستان ساده است، ما به هم گره خوردهايم.
تو ميداني مدل امن خوابيدن چهطوريست، جمع ميشوي
در بغل من، درست مثل جنين در شکم مادرش. من امّا نميدانم آرامش چه مدليست، شايد
همين که سرت را بگذاري روي شانهام و نفس گرمت را رها کني روي سينهام، آرام
شوم...
+
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 5:20  سرگرون
|
غار کوچکی پیدا کردهام، بعد از یک دالان طولانی تنگ در عمق درهای سرسبز. غاری که برای زندگی مناسب نیست امّا برای مردن عالیست.
دوست دارم در دل کوه، در کنار نهر کوچکی که از وسط غار میگذرد، در آغوش هم بمیریم.
بگذار قرنها بعد که ما را خواهند یافت سالها سر کار بروند، بحث و بررسی کنند، نظریه پردازی کنند، بگذار من و تو به ریش همهشان از آن دنیا بخندیم.
میدانم هرگز به فکرشان خطور نخواهد کرد که قصّهی عشق از تمام فرضیههای باستانشناسی محکمتر است.
+
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:19  سرگرون
|