تبليغاتX
سرگردون

 

 

 



زندگي مبارزه نيست. زندگي مسابقه هم نيست. زندگي معاشقه ايست بين خداي عز و جل، و آفريده اش،‌ انسان، که خود جرئي از بي نهايت وجود آفريدگار است.

زندگي، دريچه ايست بسوي ابديتي که روزي بدان مي پيونديم. مجموعه ايست از تمامي نمونه هاي فاني يک واقعيت مطلق. پس همه چيز را بايد تجربه کرد، تلخ يا شيرين، از هر دو مي توان به يک اندازه لذت برد

زندگي، کامل است! اصلاح، براي ناقص مصداق پيدا مي کند! پس زندگي را نمي توان اصلاح کرد! اصلا هدف اصلاح نبوده و نيست! هدف، بهره از لذائذ و مداراي با دردهاست.

زندگي دوست داشتني است! زندگي، همان کاري است که من انجام مي دهم! زندگي، مرا دنبال خود نمي کشد، من آنرا مي سازم. من نمي فهمم، چرا کسي زندگي خودش را طوري بسازد که دوستش نداشته باشد؟

زندگي زيباست! ظرافت زندگي هميشه زيباست! اتفاق، معني ندارد! تمام وقايع حاصل توالي اتفاقات قبلي و باعث اتفاقات بعدي هستند! پس تقصير، معني ندارد! هيچ کس نمي توانسته از اتفاقي که افتاده است جلوگيري کند! اصلا اگر اتفاقي افتاده، حتما قرار بوده است که بيفتد، و فقط مي توان آنرا پذيرفت!

من مي خواهم به شکرگزاري نعمتي که آفريدگار به من داده است، تمام لذائذ زندگي را تجربه کنم، و با تمام دردهايش مدارا کنم. من براي تمام آنچه بر من گذشته شکرگزارم، و به تمام آنچه پيش مي آيد اميد وار. حرکت، نمي تواند به بيراهه بود. ساکن، محکوم به فناست. من مي دانم، که عشق وجود دارد، و به من همانقدر مي رسد که بردارم. پس تا زماني که جا دارم،‌بر مي دارم...

+  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 10:33   سرگردون  | 

خداوند مرا دوست دارد ،
به من اتاقي داده است ،
که ميزي در گوشه اش قرار دارد.
خداوند مرا خيلي دوست دارد ،
چون از پنجره بالاي ميزم صبحها آفتاب مي بارد.
امروز هم - مثل هر روز - در صندلي ام نشسته ام.
وقتي در صندلي پايين مي روم ،
مي توانم ديوار روبرو را نبينم!
فقط آسمان آبي را مي بينم ،
- با ابرهايش -
کمي دلم مي گيرد ؛
از اينکه آسمان من قاب دارد ،
از اينکه چشمانم بي نهايت را مي جويند ،
و قاب پنجره ام نمي گذارد.
گاهي پرنده اي را مي بينم ؛
که در لحظه اي از يک سمت وارد قاب من مي شود ،
و در لحظه بعد از سمت ديگري بيرون مي رود.
و من لبخند مي زنم ،
به شکرانه نشانه اي از بي نهايتي
- که وراي قاب پنجره من گسترده است -
و من نمي بينم.
خدايا شکرت !
که هيچ پرنده اي در قاب پنحره من نمي ماند!
خدايا شکرت !
که پرنده راز قاب پنجره ام را مي داند!
خدايا کمکم کن !
که من هم در قاب کوچک ذهن خودم نمانم.
خدايا کمکم کن تا بدانم ،
قاب فقط تصوري در ذهن کوچک من است ،
و در وراي اين قاب بي نهايتي هست ،
که نمي بينم ،
ولي مي دانم که مي خواهم ، و من مي توانم.
خداوند مرا دوست دارد.
به من ذهني داده است ،
که آرزوهايي در گوشه اش قرار دارد.
خداومد مرا خيلي دوست دارد.
چون از پنجره ء آرزوهايم صبحها اميد مي بارد.

+  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 9:20   سرگردون  | 

من موسيقيدان نيستم، ولي ديشب اولين قطعهء موسيقي خودم را تنظيم کردم.شايد چند سال پيش من يک نوازندهء سنتور بودم، ولي ديگر نيستم؛ قطعه اي هم که تنظيم کرده ام قطعه اي است براي ني، ويلن، دف، سه تار و طبل و دو گيتار مختلف، يکي براي ليد و يکي بيس. البته من هيچ کدام از اين سازها را نه مي نوازم و نه مي شناسم، و مسلما هنوز به جزئيات اجرائي اين قطعه فکر نکرده ام، فقط طرح کلي قطعه را تنظيم کرده ام تا بعدا به کمک يک موسيقيدان واقعي نسخهء قابل اجراي آنرا تهيه کنم. به هر حال بايد از يک جايي شروع کرد، و اين روشهاي معمولي ده بيست سال طول مي کشند. من تصميم گرفته ام از تنظيم قطعات شروع کنم و بعدها جزئياتي مثل نُتها و ملودي و آهنگ و مخلفات ديگر را در نظر بگيرم.

در حقيقت، قطعه اي که من تنظيم کرده ام زندگينامهء يک پرتقال نارنجي است. البته پرتقال فقط در قسمتي از زندگي خودش نارنجي است، ولي چون داستان از همان قسمت شروع مي شود احتمالا شنوندگان تا آخر قطعه پرتقال را نارنجي تصور مي کنند. ضرب آرام طبل و گيتار بيس قطعه را آغاز مي کنند. نوازندهء‌ دف بعد از چند دقيقه دف خودش را بلند مي کند و دستش را آرام آرام روي آن مي کشد تا روي صداي بم گيتار خش خش کند. پرتقال نارنجي در اين قسمت در سحرگاه صبح يک روز پاييزي از درخت سبزي آويزان است و با نسيم ملايمي که مي وزد آرام آرام تاب مي خورد. خش. خش. حالا سه تار هم کم کم با چند تک ضرب اضافه مي شود و شنوندگان تصور مي کنند که شعاع خورشيد کم کم از پشت کوهي از دوردست به درخت مي تابد و پوست تازهء پرتقال در نور آقتاب صبحگاهي مي درخشد. دف هنوز خش خش مي کند و باد مي وزد و سه تار از تک ضرب خارج مي شود و پر شور مي شود و خورشيد مي درخشد و همينطور سه تار پرشور تر مي شود و خورشيد بالاتر مي آيد و نوازندهء دف بدون آنکه به دف ضربه بزند آن را در هوا بين دستانش مي چرخاند تا حلقه هايش به صدا در بيايند و همينطور که خش خش باد مي وزد و جيرينگ جيرينگ ساقه را مي تکاند سه تار و خورشيد به اوج مي رسند تا ناگهان پرتقال از ساقه رها مي شود و با همراهي دقيقا يک تک ضرب مهيب طبل و يک ضرب محکم دف به زمين مي خورد و تمام موسيقي قطع مي شود و تصوير در ذهن شنوندگان سياه مي شود.

ني خيلي ظريف ولي مشخص و شمرده شمرده درست مثل قدمهاي پسرک کوچکي که در تصوير کدري که کم کم در ذهن شنوندگان شکل مي گيرد از دوردست لي لي کنان به پرتقال نزديک مي شود. پسرک دو قدم را روي پاي راست برمي دارد و دو قدم را زير پاي چپ. ويلن با پاهاي پسرک مي رقصد. ويلن بريده بريده مي نوازد، تا اينکه پسرک با يک ضرب طبل بزرگ پرتقال را مي بيند و شروع به دويدن مي کند و حالا ني و ويلن با هم پسرک را به پيش مي برند و طبل زير هر قدمش به صدا در مي آيد. پسرک که نزديکتر مي شود دف هم کم کم از توي دل طبل بيرون مي آيد و چند قدم مانده به پرتقال غير از دف و طبل همه چيز ساکت مي شود. دف دو ضرب مي نوازد و دو ضرب ساکت مي شود و پسرک هنوز همينطور ايستاده به پرتقال نگاه مي کند و بعد طبل دو ضرب مي نوازد و ساکت مي شود. پسرک دستش را به سمت پرتقال پيش مي برد و دف دو ضرب مي نوازد. دو ضرب سکوت. طبل دو ضرب مي نوازد و پسرک پرتقال را در دستش مي فشارد و بالاخره طبل و دف با هم چهار ضرب مي نوازند و نوازندهء طبل با تمام قدرتي که دارد روي سنج مي کوبد و تصوير در ذهن تک تک شنوندگان سفيد مي شود و آنقدر شدت نور سفيد در بآقيماندهء لرزش سنج تشديد مي شود که تمام شنوندگان چشمهايشان را مي بندند.

گيتار بيس شاد است و ريتم را مي نوازد. طبل با اطمينان زيادي روي هر ضرب مي کوبد و پسرک همينطور که پرتقال را - که هنوز هم نارنجي است - در دست مي فشارد روي ماسه هاي لب ساحل بازي مي کند. دف هم به شوق مي آيد و بين هر دو ضرب طبل يک ضرب محکم و يک ضرب آرام مي نوازد. وقتي که ني و ويلن با سرعت زيادي تمام نتهايي را که دارند روي پشت سر هم مي چسبانند و با هم ريز ريز آواز مي خوانند شنوندگان موجهاي ريز ساحلي را تصور مي کنند که يکي پس از ديگري به ساحل مي خورند و هنوز اولي برنگشته است که دومي از روي سر آن خودش را به شنها مي کوبد و پسرک همانطور با پرتقالي که در دست دارد با طبل و دف قدمهايش را دوتا دوتا مي شمارد. همه چيز که در جاي خودش جا افتاد سه تار درست مثل يک پروانه که سر به سر پسرک مي گذارد بداهه نوازي مي کند. هيچ نظمي ندارد. گاهي دو ميزان پشت سر هم را با چنگ و دولا چنگ پر مي کند و گاهي در چهار ميزان سکوت مي کند. مدتي مي گذرد تا ريتم دف کمي کند مي شود. طبل هم در جواب دف از هيجان خودش کم مي کند و ني و ويلن در زمينه گم مي شوند. پسرک با يک سنج ديگر به زمين مي نشيند، و بيس تنها صداي زمينه مي شود.پسرک که پرتقال را بين دو دستش مي گيرد بيس همان پايين با ريتم ثابت خودش منتظر مي ماند. ناگهان پسرک پرتقال را با دستان کوچکش مي شکافد و گيتار ليد جيغ مي کشد. وقتي که طنين جيغ گيتار در ساحل تمام شد ني نگران مي شود و موجها بزرگتر مي شوند و هر بار محکم تر به ساحل مي رسند. پسرک هر بار که قطعه اي از پوست پرتقال را مي کند ويلن ناله مي کند و گيتار ليد جيغ مي کشد و ني باز هم محکمتر مي شود. همينطور پره پره پوست پرتقال کنده مي شود و ويلن مي نالد و جيغ گيتار ساحل را پر مي کند تا پرتقال لخت مي شود. حالا همه چيز به هم گره خورده است : نوازندهء گيتار ليد با دندانهايش سيمها را مي کشد و طبل پشت سر هم مي کوبد و ني بي وقفه مي نوازد و پسرک پرتقال را به سمت دهانش مي برد و با اولين گاز پسرک دف محکمترين ضربهء قطعه را مي نوازد و بزرگترين موج دريا روي زيرترين نت ني مي شکند و خون پرتقال روي دست پسرک مي چکد و باز همه جا ساکت مي شود و صحنه تاريک.

سه تار براي چند لحظهء خيلي کوتاه مي نوازد؛ آنقدر کوتاه که هيچ تصويري در ذهن شنوندگان شنيده نمي شود. سنج کمي مي لرزد، و قطعه تمام مي شود.

البته اين نسخهء پيش نويس است. بايد با يک استاد موسيقيدان در مورد جزئيات اجرائي مثل نتهاي سازها و اينکه اصلا ويلن مي تواند بنالد يا گيتار مي تواند جيغ بکشد يا ني مي تواند برقصد يا نه صحبت کنم. به هر حال پرتقال خوشمزه اي بود، و با همان گاز اول فهميدم که از آن مي توان قطعهء خوبي ساخت

+  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 13:50   سرگردون  | 

امروز بدون شک بهترين روز اين هفته است. از آن هم بالاتر، بدون شک امروز بهترين روز اين هفته است :‌ هيچ چيزي به اندازهء يک جعبه دوناتِ خيلي تازهء غير منتظره کنار قهوه جوش شرکت روزِ آدم را عوض نمي کند. با همان اولين گاز از دوناتِ اره اي-شکلاتي با پودر سفيد خوشبختي تمام مشکلات دنياي من حل شد و با قلبي آرام و دلي مطمئن و دهانی لُمبان و لبخندي به پهناي رودخانه شهرمان به ميز خودم برگشتم و متوجه قيچي سياهي شدم که از جامدادي بيرون افتاده بود و با لبهء تيغهء سمت چپش بِر بِر به من زل زده بود. يعني مثلا مي خواست يادآوري کند که دونات اره اي هر چقدر هم تازه باشد و شيريني و تلخي شکلاتِ آن هر چقدر هم به اندازه باشد هنوز هم مشکلات من همانقدر چپ اندر قيچي است و کبک من بيخودي خروس مي خواند.

تيغه هاي قيچي را با نهايت آرامش بستم، آنرا پشت ماژيک کلفت فسفري قايم کردم و دوباره به سمت قهوه جوش رفتم. اينبار يک دونات سادهء گرد و نرم برداشتم پر از شيرهء آرامشِ شاتوتي رنگ، و تا خودِ صندلي دسته دارم رقصيدم. اينبار نه قيچي در کار بود و نه مشکلي. کبک من هم آنقدر خروس خواند تا مرغ همسايه قبل از اينکه غاز بشود عاشقش شد. اصولا هيچ وقت نبايد براي خوشبختي برنامه ريزي کرد. اينکه من چند سال درس بخوانم تا مدرک بگيرم و بعد چندصد سال کار کنم تا براي خودم مال و منال به هم بزنم هيچ وقت خوشبختي نمي آورد، چون غير منتظره نيست.

اگر جعبهء دونات نبود مدال بهترين روز هفته را به ديروز مي دادم :‌ همينطور که در مسير زندگي خودم پشت چراغ قرمز ايستاده بودم سرم را به سمت پنجره برگرداندم و دختري که در ماشين کناري نشسته بود نگاهش به من گره خورد و قبل از اينکه چراغ سبز شود سرخ شد و خنده اش گرفت و بلافاصله چراغ سبز شد و مسير زندگي ما به خوبی و خوشی براي هميشه از هم جدا شد.

اصلا خوشبختي يعني لمس کردن هر اتفاقي که هر روز نمي افتد. نه مي توان براي رسيدن به آن تلاش کرد و نه برنامه ريزي لازم دارد. بايد سرگرم روزمرگي شد و فکرهاي زيادي را با بي توجهي کُشت. خوشبختي خودش را ذره ذره وسط همين روزمرگي قايم کرده است، فقط بايد ديدش، نگاهش کرد، لمسش کرد و مزه اش را چشيد.

من در اين هفته خوشبختم، چون ذره هاي خوشبختي را لمس کرده ام. از آن هم بالاتر، چون من ذره هاي خوشبختي را در دنياي اطرافم لمس کرده ام، در اين زندگي من خوشبختم.

+  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 13:13   سرگردون  | 

جدایی نادر از سیمین،اسکار گرفت...جدایی تو از من ، عمرم را

+  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 0:10   سرگردون  | 

می خواهم ذره ذره داشته باشمت اما برای همیشه همینقدر که سایه ات بر تنهایی ام باشد کافیست... خورشید نمی خواهم، تو را پنهان می خواهم برای خودم تنها برای خودم.
نتــــرس، اگر هم بخواهم از این دیوانه تر نمیشوم ! گفته بودم بی تو سخت میگذرد بی انـصاف، حرفم را پس میگــیرم بی تو انگار اصلا نمـیگذرد.
کسی چه میداند امروز چند بار فرو ریختم از دیدن کسی که شبیه به تو بود، تنها لباسهایش.
کجا ایستاده‌ ای؟...چگونه است باد از هر جهتی که می‌وزد عطر تو را با خود دارد؟ تو نرفته ای میدانم ، از جایی در همین نزدیکی مرا نگاه میکنی فقط من نمیبینمت.
ای کاش گذر زمان در دستم بود ، تا لحظه های با تــو بودن را آنقدر طولانـــی میکردم که برای بـی تو بودن وقتی نمی ماند...

چه اصراری است؟! من که می دانم ، تو هم می دانی می دانی با تلقین دوست داشتن نمی شود کسی رو دوست داشت.  ساده باش ، روراست باش و باور کن چیزی در وجودت نداری برایِ من...

می پسـندم پاییـز را که معافـم می کنـد از پنـهان کردن ِ دردی که در صـدایم می پیچـد اشکی که در نگاهـم می چرخـد آخر همه مـی داننـد سـرما خورده ام !! ...

بسیار خوب، حق با تو .... مـن بـــه تــــو نـمیــی آمدم!... امـا تـــو بـه خـودت بیـا !

+  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 0:47   سرگردون  | 

کلیک کنید

+  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 23:57   سرگردون  | 

یکبار یک سنجاقکی به من گفت که یک لحظه سختی توی زندگی هر سنجاقکی هست آنهم وقتی است که مثل همیشه بالهایش را باز میکند و میبیند که نمیتواند بپرد و باید تا آخر عمرش دیگر مورچه باشد. میگفت اینکه آدم دیگر نتواند بپرد با اینکه آدم اصلا نتواند بپرد فرق دارد خیلی. فکر نمیکردم سنجاقکها هم از این غمها داشته باشند. آدم وقتهایی که غمگین است فکر میکند تنها آدم غمگین دنیاست. سنجاقک میگفت که سنجاقک اگر مورچه بشود زیاد عمر نمیکند. فکر میکنم اینکه ما قورباغه ها هم برعکس آنچه مردم خیال می کنند. زود میمیریم. دلیلش همین است. خیلی سخت است آدم بداند پریدن یعنی چه ولی چاره ای جز توی مرداب رفتن نداشته باشد.

+  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 19:1   سرگردون  | 

چند سالگیست که آدم می فهمد که خاطراتش شبیه دیگران نیست؟ مثلا یک وقتی که آدم خاطره تعریف می کند و هیچ کس نمی خندد یا وقتی که بقیه خاطره تعریف می کنند و آدم نمی خندد؟. کی می رسد که آدم میفهمد تنهاست؟ حتی از برادرش حتی از شهرام حتی از کلمه هایی که توی شعرهایش می آید. چه وقتی است که آدم احساس میکند این همه حرف که میزند هیچ کس نمیگیرد و برای هیچ کس مهم نیست؟ کی میشود که آدم درک می کند که بی نهایت تنهاست. چه وقتی است که آدم عمیقا می فهمد میلیارد یعنی چه ترابایت کجای عالم است. چه وقتی است که آدم سعی می کند بفهمد روی سرور GOOGLE چند کلمه حرف هست و به طور متوسط سینه های یک زن را را چند نفر می بینند؟ چرا آدم این سئوال ها را از خودش میپرسد؟ چه میشود که آدمها این سئوالها را از خودشان نمیپرسند؟ چرا این همه آدم باهوش تر، باسوادتر، خوشگل تر هستند و هیچ کدامشان نمیپرسد از خودش چرا؟ چرا معلم های دینی فقط مرا از کلاس بیرون می انداختند من واقعا دوست داشتم خدا را. خدا خیلی بزرگ بود. خیلی نرم بود. دستهایش گرم نبود سرد بود روی سر آدم که می آمد درد های آدم بهتر میشد. به همین سادگی خدا رفت و دختر همسایه رفت که موی بور داشت و بوی صابون می داد و به همان سادگی بی همتا رفت که من برایش مقیاس نبودم و پیمان رفت و به همین سادگی همه چیزهای خوب دنیا رفتند. و نکبت ماند و سیاهی ماند. کتابهای صادق ماند. نقشهای لوکا و عکسهای آنتوان. من ماندم بین آدمهایی که نمیفهمم. و نمیفهمند. بین دو دریا که هر دو را گریستم. دریایی که بین من و دیگران و دریایی که بین دیگران تا من بود. و دستهایم و پاهایم و همه جایم شروع کرد به سست شدن و مثل فایلهایی که Download میکردم. یک عدد شروع کرد به بزرگ شدن بدون اینکه بداند آدم که آخرش کجاست با اینکه می دانم بزرگ نیست خیلی. و آرزوهای کوچک شروع شد آرزوی خانه داشتن آرزوی دویدن آرزوی.... و می دانم که این آرزوهای کوچک، مرا هی بیشتر توی خودم میبرد و از مردم دیگر که همین آرزوها را دارند دورتر میکند. تنهایی خوب است. تنهایی همه دنیاست...

+  شنبه دوم مهر 1390ساعت 23:12   سرگردون  | 

هندسه زندگی ام را تغییر میدهی پا برهنه به جهان کوچکم وارد میشوی در را میبندی و می روی و من اعتراضی نمیکنم و باید دوباره از نو آغاز کنم خویشتن را...

+  جمعه یکم مهر 1390ساعت 8:2   سرگردون  | 

نگران های بودنم
شبها
وقتی که خوابیده ای
مثل مورچه روی صورتم
راه می روند
دانه هایم را
بر می دارند
و از دانه های من
خانه های طلایی میسازند
خانه های کوچکی
که تو در آنها
روی مبلهای بزرگ می نشینی
روی تختهای بزرگ می خوابی
غذا درست می کنی برای بچه‌های چاقت
خانه هایت بزرگند
بچه هایت بزرگند
صف مورچه ها
با تکه های طلا هم طولانی است

+  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 10:29   سرگردون  | 

پاییز فصل خوبی است
مثل تکیلا
ذره ذره تا
روز به روز
کم می کند آدم را از خود آدم
و یک قطره‌ی سفید زلال از آدم
باقی می گذارد انگار نه انگار
چیزی از آدم
باقی نمانده است

+  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 1:21   سرگردون  | 

بعضی زخمها را باید درمان کنید تا بتوانید به راهتان ادامه دهید، بعضی زخمها باید باقی بماند تا هرگز راهتان را گم نکنید.

+  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 1:10   سرگردون  | 

ای حلزون؛
با ما باش. اين قطرات بارانی که گاهی صبحهايت را نمناک می کند با قطرات آبپاش خودکار باغچه که نيمه شبها روشن می شود فرق می کنند. صبحها مردها با قدمهای سنگينشان به سر کار می روند؛ مردها شعور ندارند، لگدت می کنند. با ما باش، شبها زندگی کن، روزهايت را بخواب، حتی اگر باران ببارد.
***
يک فيلم جديد آمده است. يک آهنگ جديد در مورد آن خوانده شده است و يک خبر جديد در مورد خوانندهء آن در اخبار آمده است. در خبر ديگری يک ويروس جديد به کامپيوترها حمله کرده است و يک کامپيوتر جديد به بازار آمده است که می تواند جوکهای جديد بگويد. يک رئيس جمهور جديد به مقام رسيده است. خداوند يک روز ديگر را آفريده است و يک دنيای جديد خلق کرده است. يک آخر هفتهء ديگر آمده است و يک کار جديد بايد کرد.

يک سيم قديمی بيش از حد کشيده شده است. باريک شده است. کهنه شده است، پوسيده است و نخ شده است : يک سرش به پُشت سر وصل است و سر ديگرش دور گردن من حلقه شده است. مادر! قيچی کجاست؟ وقت زيادی نمانده است. يک آخر هفتهء جديد آمده است، يک کار جديد بايد کرد، بايد نخ را بُريد، با دست، با چنگ، با دندان.
يک مرد جديد به دنيا آمده است که به آينده می رود و هنوز هم با تمام گذشته هايش در ارتباط است، ولی ارتباطش بی سيم شده است. يک آخر هفتهء جديد آمده است که در آن مردان جديد با کمک دانش جديد به مراحل جديدی از زندگی می رسند.
اين آخر هفتهء جديد تا روز شنبه ادامه دارد؛ مردان جديد روز شنبه به دنيای قديمی و واقعی خودشان بر می گردند، و دوباره منتظر جمعه می مانند که يک فيلم جديد می آيد. يک آهنگ جديد در مورد آن خوانده می شود و ...

***
ای حلزون!
گول باران را نخور. با ما بمان

+  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 11:40   سرگردون  | 

یک احساس تنگی می کنم گاهی مثل اینکه قایم شده باشم و آن کسی که چشم گذاشته بوده دنبالم نیاید. یک تلخی کوچکی در نواحی گلو به سینه و همین نه می توانی از سوراخت در بیایی و نه می توانی فکر نکنی به این تلخی، تلخی کلن فکر کردنی است یعنی فکر نکردن به آن کم نمی کند. چقدر می گویم کلن؟ چقدر از چیزهای کلی خوشم می آید چقدر از چیزهای ریز آزارهای کلی می بینم

یک احساس تنگی می کنم گاهی مثل اینکه قایم شده باشم و آن کسی که چشم گذاشته بوده دنبالم نیاید.

+  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 0:58   سرگردون  | 

معنای در وی آویختن را من تازه کم کم دوزاریم افتاده ،گاهی احساس می کنم داستان خواب ما عین این مینیاتورهای قدیمی بود. داستان صوفی در وی آویخته و صنم گریزان. و قبلا" احساس می کردم این نقاشی ها تخیل است ولی واقعا" ایجاد چنین زوایایی در بدن ها و پیچیدگیهای آن شکلی کاملا" امکان داشت. به خصوص وی که انعطاف بدنیش هم بسیار بود...

+  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 0:44   سرگردون  | 

از کسوف خوشم می آید نه فقط به خاطر اینکه اولش کاف است کلن از کادانس خوشم می آید البته نه به خاطر اینکه اولش کاف است حرکت ملایم از روشنایی به تاریکی را دوست دارم. کلن این باعث می شود آدم چیزهایی را که چند لحطه قبل دیده را مرور کند و چیزهایی را هم که ندیده تخیل کند تاریکی مطلق هم خیلی خوب است بخصوص برای من که تخیلم خیلی خوب است برای همین فکر می کنم روشنایی را باید بی خیال شد

+  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 23:12   سرگردون  | 

فکر می کردم تولد امسالم بهترین سال تولدم باشد اما خرابش کردی خراب....

+  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 17:42   سرگردون  | 

از دور / به هم می مانند / آدمها همه / سایه های ِ لغزانند / توی تاریکی / لبخندی دارند / و آغوشی گشاده به رویت

+  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:17   سرگردون  | 

به‏ انتها رسیده‏ ایم و این خود آغاز راهی دیگر است. درختان مدت‏هاست بهار را جشن گرفته‏ اند، انگار در جامعه‏ آنها تقویم وجود ندارد. بهار آمده است، خورشید گرم‏تر می‏ تابد. برف‏ها آب می‏ شوند. رود ها پر آب ‏شده‏ اند. جنگل‏ها سبز‏ تر و آسمان آبی‏ تر. ابرهای تیره و سیاه تسلیم نسیم ملایم صبح‏گاهان می‏ شوند.شبنم‏ ها روی برگ‏ها تاب می‏ خورند و شکوفه‏ ها از خواب بیدار می‏ شوند.
بچه‏ ها می‏خندند. همه‏  طبیعت تغییر می‏کند و دنیا پوست می‏ اندازد. اما من بهار را به دلایل دیگری دوست دارم، بهار را دوست دارم چون بهار بود که صدای او را شنیدم، بهار را دوست دارم چون در بهار او را دیدم. بهار را دوست دارم بهار بود که عاشقش شدم. هر چند اکنون در کنار من نیست اما باز هم بهار را دوست دارم چون بهار بوی او را می ‏دهد.
بهار را دوست دارم. فالگیر پیر کولی مرگ مرا در بهار دیده است و من بهار را به شوق رسیدن به زمان مرگ دوست دارم. پرسیدم که چگونه خواهم مرد و فالگیر پیر گفت: تنها عاشق خواهی بود.
ناامید نیستم، زمان درازی تا مرگ من مانده است و من کارهای زیادی دارم. خسته نیستم چون امروز تنها در پایان راهی کوچک از مسیر بلند زندگیم هستم. می‏گویند که در لحظه‏ مرگ خواهند پرسید که چگونه زندگی کرده‏ ای، و من می‏ خواهم طوری زندگی کنم که بتوانم پاسخ دهم عاشقانه.
بگذار زندگی کنم، بگذار کارهای ناتمامم را پایان دهم اما در لحظه‏ مرگم مرا دریاب. مرا در آغوش گیر . لب‏هایم را ببوس، لبانی که نام تو را عاشقانه خوانده ‏اند و چشمانم را با دستان خودت ببند، به پاس عمری که تو را پرستیده‏ اند. دستانم را در دست گیر تا جان از کالبدم خارج شود. می‏خواهم در آغوش تو که دوستت دارم بمیرم. تمام اعضای بدنم را به بیماران محتاج ببخش اما قلبم را به خاک بسپار، قلبی که تمام عمر به یاد تو و به عشق تو تپیده است، قلبم را به کسی مده، بگذار این قلب شکسته در دل خاک آرام گیرد شاید روزی شقایقی شود در دستان تو.
مرا در دشتی پهناور دور از آدم‏ها به خاک بسپار، اثری بر قبرم مگذار. تنها نهال درخت سروی بر مزارم بنشان تا مسافران خسته را سرپناهی باشد. دفتر خاطراتم تنها میراث من برای تو بود اما افسوس که آن را سوزاندم تا هیچ‏ چیز در این دنیا شریک در عشق من به تو نباشد. بهار نزدیک است و من نیز تغییر خواهم کرد، می‏ خواهم زندگی کنم و مرگ را به مرگ بسپارم. فرشته‏ زیبای مرگ دور شو، هنوز مرا با این دنیای پست هزاران کار است.

پ.ن: عید آمده است و دنیا دگرگون می ‏شود، اگر عاشقید مواظب قلبتان باشید و اگر عاشق نیستید به دنبال عشقتان بگردید. شاید عید دیگری در کار نباشد.
مریض‏ها رو فراموش نکنید، برای همه‏ مردم دنیا چه خوب و چه بد خوشبختی و سلامت بخواهید. خودتان بهتر می‏ دانید که از خدا چه آرزویی دارید اما یادتان نرود که برای چه زنده هستید. وظیفه‏ ای بر عهده دارید در انجامش کوشا باشید.

+  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:22   سرگردون  | 

طبق تعريف ، در لحظاتي که کار بهتري ندارم ، سطل وبلاگم را زير سوراخهاي سقف دلم مي گذارم ،‌ تا چکه هاي احساساتم را جمع کند؛ چند روزي که سطل را استفاده نکنم ، تا زانو داخل احساسات بي ربط و بي معني خودم فرو مي روم و دست و پا مي زنم.
به تجربه برايم ثابت شده است که وبلاگم سوراخ است. با اينکه گاهي به نظر مي رسد که ديگر پر شده است و جاي بيشتري ندارد ، اما دو سه روز که مي گذرد مي بينم که باز هم خالي ٍخاليٍ خالي شده است.
وبلاگ من از هيچ چيز بهتر است. ولي فقط از همان هيچ چيز بهتر است. هر وقت ظرف بهتري دارم، مازاد احساساتم را داخل آن مي ريزم. گاهي زندگي ام به اندازه کافي جا دارد که بقيه احساساتم روي سقف قلبم جمع نشود و داخل وبلاگم چکه نکند. گاهي هم آنقدر آفتاب تند است که تمام احساساتم را خشک مي کند. ولي در مواقعي که فکري هست و احساسي هست و زندگي هم جايي براي احساس ندارد، وبلاگ سوراخم را از گوشه ء اين شبکه بيرون مي کشم و زير سقف قلبم مي گذارم.
وبلاگ من هم مثل خودم خيلي الکي است. براي حرفهايش دليل خاصي ندارد. گاهي من مي خندم و وبلاگم گريه مي کند، گاهي برعکس؛ گاهي هم با هم آنقدر مي خنديم تا يکي از خنده روده بر شود، يا شايد هم برق برود ، و وبلاگم بميرد.
وبلاگم گرسنه است. مدتي پيش مرا خورد و من در دلش غرق شدم. آنقدر تنگ بود که تمام استخوانهايم درد گرفت. چون خيلي تلخ بودم، مرا بالا آورد. از آن روز به بعد زياد به وبلاگم نمي چسبم. از قديم گفته اند :‌دوري و دوستي.
وبلاگم مثل خودم احساساتي است. گاهي با من قهر مي کند. گاهي هم من با او قهر مي کنم. چند روزي که مي گذرد يا من به سراغش مي روم، با خودش بلند مي شود و به زندگي واقعي ام مي آيد. بعد دوباره با هم دوست مي شويم.
وبلاگم هم مثل خودم بچه است. بي تجربه است، نمي فهمد. هيچ کداممان نمي دانيم آيا واقعا يکديگر را دوست داريم، يا فقط به هم عادت کرده ايم. راستش خيلي هم مهم نيست. تا وقتي که به هم حمله نکنيم، با هم خوبيم. يک روز بهتر، يک روز بدتر.
امروز وبلاگم به سراغم آمد. دلش گرفته بود. مي گفت زندگي ات را بيشتر از من دوست داري. وبلاگ عزيزم، ناراحت نباش. تو مگر يادت نيست که من چگونه بزرگت کردم؟ چه شبهايي که به پايت بيدار ننشستم...چه صبحهايي که به عشقت بيدار نشدم...وبلاگ قشنگ من، از دست من دلگير نشو، دنياي تو کمي بيش از حد تو خالي است. من تو را هنوز هم دوست دارم، ولي من دلم حرف نمي خواهد، دلم لباني را مي خواهد که حرف بزنند. دلم داستان نمي خواهد، داستانگو مي خواهد. دلم شعر نمي خواهد، شاعر هم زيادي احساساتي است، من موضوع شعر را مي خواهم، همان که وقتي آفريده شد، هر کسي از خانه مادرش قهر کرد در وصف روي و اندام و رفتار و کردارش ديوان ديوان شعر گفت.
وبلاگ من، هر وقت کار بهتري نداشتم ولي هنوز احساسي داشتم، به سراغت مي آيم...حالا لبخند بزن و بگذار به کارم برسم. هر وقت بيکار بودم بر مي گردم
+  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 0:0   سرگردون  | 

ديشب بعد از اينکه يک بطري شراب ديگر هم تمام شد به نقطه اي در زندگيِ خودم رسيدم که سرنوشت مردان بزرگ پس از گذشتن از آن به سرعت به سمت اهداف متعالي و ارزشهاي حقيقيِ هر دو جهان رقم مي خورد. نقطهء با صفايي بود. نهر آبِ حياتي که از کنار جادهء پر پيچ و خم زندگي مي گذشت در افق به سايهء ناروني که تا ابديت جاري بود گره مي خورد. مي دانستم که با گذشتن از اين نقطه ديگر مرد بزرگي خواهم شد و سرنوشتم مرا به سمت پاورقيِ يکي از صفحات کتابهاي کلفت تاريخي که پس از مرگ من نوشته مي شوند پيش مي برد.
انعکاس چشمهايم که در نهر آبِ حيات به من زُل زده بود و پلک نمي زد ظاهرا از چيزي نگران بود. کنار جادهء پر پيچ و خم زندگي زير سايهء همان نارون نشستم و پاهاي برهنه ام را در نهر فرو کردم. سطح آب حيات تکان خورد و انعکاس چشمهايم در موجهاي کوچکي که از من دور مي شدند خنديدند. خوش مي گذشت. دلم مي خواست سيگاري روشن کنم، ولي يادم آمد که من سيگاري نيستم. خواستم با کسي حرف بزنم، ولي هر چه سلام کردم نارون جوابم را نداد. بعيد مي دانستم در پاورقي کتابهاي کلفت تاريخي بيشتر از اينجايي که بودم خوش بگذرد، و اينجا هم که به وضوح يک چيزي کم داشت.
از همان نقطه به عقب برگشتم، و براي خودم يک ليوان ديگر شراب سرخ ريختم. اين مردِ بزرگ شدن هم براي من دردسر شده است. هر بار به آن نقطه اي مي رسم که با گذشتن از آن کار تمام است يک چيزي کم دارم و باز بايد به عقب برگردم. اصلا شايد من مرد بزرگي نشوم، زياد حوصله اش را ندارم. من با همين ليوان شراب تا ابد همينجا مي مانم.
+  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 23:12   سرگردون  | 

همه دنبال فلسفه والنتاين هستند و ريشه شرقي اش را مي خواهند، من امّا هميشه ساده تر از فلسفه ها بودم. من تنها دنبال فرصت کوچکي بودم که به او ابراز عشق کنم، شرقي و غربي اش برايم فرقي نداشت
+  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 9:47   سرگردون  | 

من آرامش مي‏خواهم و تو امنيت. تو در آغوش من امنيت مي‏يابي و من در چشمان تو آرامش گمشده‏ام را پيدا مي‏کنم.
داستان ساده است، ما به هم گره خورده‏ايم.
تو مي‏داني مدل امن خوابيدن چه‏طوريست، جمع مي‏شوي در بغل من، درست مثل جنين در شکم مادرش. من امّا نمي‏دانم آرامش چه مدليست، شايد همين که سرت را بگذاري روي شانه‏ام و نفس گرمت را رها ‏کني روي سينه‏ام، آرام شوم...

+  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 0:19   سرگردون  | 

خدایا، برای تو او بنده‏ای است مانند هزاران بنده‏ی دیگر و برای من خدایی است خداتر از هر خدایی دیگر.

+  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 22:18   سرگردون  | 

نمی‏دانم در بوسه‏هایش چه داشت که وقتی رفت ته نشین شد، دلم گرفت.

+  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 8:10   سرگردون  | 

گرگها به گوسفندها
گربه ها به کلاغها
شيرها به غزالها
اسبها به ماديان ها
عنکبوتها به پروانه هاي اسير
حمله کرده اند
بگذار من هم
بگيرم از کونت
اين گاز کوچک را

+  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 11:13   سرگردون  | 

هرکسی از خیابانی می‏ترسد، از خیابانی که اگر بدون دست‏های معشوقه رفتی، به دست خاطرات کشته خواهی شد.

+  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 0:58   سرگردون  | 

می دانید چگونه مي توان از ته دل آه كشيد؟ آي روزهاي رفته ، يك آسمان شكايت...روزهاي زندگي ام را مي شمارم،تا ليوان چای تلخ و مانده ام را سر بكشم تمام مي شود.بوي مرگ و التماس رفتن از اين مخمسه تنگ و جان فرسا همه جا را پر كرده است.ويرانم...ويران ، مي خندم، مانند ديوانه ها.حالم را مي فهمم و چون مي فهمم مي خندم ، به خنده هاي جنون آميزم. يك نخ پال مال ! در اصطلاح  پشت به پشت  سيگار روشن مي كنم.نمي دانم چند تا شده...؟!

شمع خاموش مي شود.بايد لامپ را روشن كنم.نور شمع را مي پرستم.بوي مسخ شدن و ذره ذره درد نابودي را چشيدن مي دهد.انگار قرن هاست كه فكر نكرده ام و چيزي ننوشته ام در حاليكه هر چه مي نگرم مدام در حال خستگي دادن به اين ذهن و انديشه كم رمق و فرتوت بوده ام.انتهاي همه فلش ها به يك كوچه خاكي و فراموش شده و بن بست ختم مي شود با پيرزني كه در انتهايش چهار زانو روي زمين نشسته و با پوست چروك خورده و چشمهاي رنجور و بيمارش ،معلوم نيست انتظار چه را مي كشد، يادم به آن کوچه های تنگ و تاریک مي افتد.شايد همين حال را داشتم.

تا همين چند ساعت پيش همه چيز آرام بود.آرام نه يعني خوب.يعني همچنان در فراموشي بود.آن روز كه وبلاگ را تعطيل كردم قصد بر فراموشي مطلق داشتم.نيتم اين بود.اما حال همه چيز مثل قبل است.ياد شب هاي چندين سال قبل افتادم.شايد تو كه مي خواني نفهمي چه مي گويم؟نمي دانم كه هستي؟علاقه اي هم ندارم بدانم.چه فرقي مي كند؟خسته نبودي آرشيو را مي خواني .گذشته گذشته است.بعضي از گذشته ها را هيچ گاه نمي توان جبران كرد.بعضي از گذشته ها را هيچ گاه نمي توان تكرار كرد.بعضي از گذشته ها ... نه همه گذشته ها ماتحت آدم را كه نه،ماتحت ذهن و قلب و روان آدم را جر مي دهد.

تنهايي مانند مواد مخدر است.نه براي همه.اما براي بعضي ها عين كوك و هزار كوفت ديگر است كه هيچ وقت تخم نكردم امتحان كنم.به دو دليل. نمی دانستم از کجا و ديگري اينكه از حس نياز به يك چيز يا حس دنياي يا فيزيكي يا... هراس داشتم.حس نياز به سيگار را هم كشتم ، بدون تحمل سختي.همينجوري...!داشتم مي گفتم.تنهايي براي بعضي ها مثل مخدرات است.اولش كه امتحان كني عاشقش مي شوي.از آن لذت مي بري.ديوانه وار مي پرستيش.بعد مي شود نياز و بعد...!نبودنش ديوانه ات مي كند.بعضي وقت ها كه عميق مي شود.بعضي وقت ها كه حتي آن چيز يا كس كه در خلصه ات با او سخن مي گويي نيز ديگر نيست.شايد چيزي شبيه خدا.شايد.نمي دانم.شايد حتما خدا....! بعضي وقت ها آن را هم حس نمي كني. گاهي آنقدر فكر مي كني كه ديگر نمي تواني فراموشكار باشي همه چيز عين بمب مي تركد حال اين تنهايي كلي عذاب است ، ديوانه ات مي كند ويرانت مي كند عين مورچه اي كه با فشار ، خودكار را رويش مي چرخاني و صداي تركيدنش را به سختي مي شنوي له و لورده مي شود ، عين تف زير پاي سنگين روزگار له مي شوي و تكه تكه... اما همچنان باقي مي ماند. حس بي نيازي كه البته بي نيازي نيست اداي بي نيازي را در آوردن است، وقتي كه همچنان مجهول هميشه مجهول را پيدا نمي كني...دستت از رسيدن به دانسته ها و نادانسته ها كوتاه است، معتاد شده اي.نمي تواني تنهاييت را قسمت كني ، خودت را قسمت كني.خيلي ها به تو انگ نامرد و سنگ بودن مي چسبانند ، عذابت مي دهد ، در عين بي خيالي عين همان مورچه همچنان له ات مي كند مثل اعتياد  از آن متنفري  اما بي او در عدمي و نمي تواني به تنفس ات ادامه دهي و چه خماري بد و دهشتناكي دارد.قرص نيست كه از داروخانه يا ساقي تخم سگ مادر به خطایی خريد و نعشه كرد...!

مورچه اي را با ته سيگارم له مي كنم و ضجه هايش را مي نگرم.يك لحظه بيشتر نيست اما من مي دانم چه است.كاش كسي هم بود كه مرا له مي كرد و راحت...!تو نمي فهمي من چه مي گويم.نمي فهمي....اين قیافه را به خودت نگير، نمي فهمي.وقتي به دنبال يك قرص باشي و همه شهر را خواب و مه گرفته باشد، وقتي در كوچه اي سرد و روشن و خالي گام از گام بر مي داري و هيچ كسي در آن نيست،قطرات مه روي م‍‍ژه هايت مي نشيند و تلنبار مي شود و آرزو مي كني كاش همه اينها قطره اشكي بود و ازدحام ضجه اي و مي تركيد و يخ مي زد بر گونه هاي لمس ات.وقتي كه دريابي هيچ موجود زميني و قرص و آدم و مستي و نعشگي...از علاج اين سرطان تخم حلال عاجز است،شايد بفهمي.شايد...!

راستي چگونه مي توان از ته دل آه كشيد؟روزهاي رفته،يك آسمان شكايت.روزهاي زندگي ام را مي شمارم.تا ليوان چاي تلخ و مانده ام را سربكشم،تمام مي شوند.مي دانم كه مي خندند كه پيمان شكستم و در دل مي گويند اين هم از آن عن آقاهايي است كه هر چند وقت يك بار  بنگ و منگ مي شود و ناز مي كند، شك نكنيد.من همان ام...!

پلك هايم سنگين شده.دستهایم به سختي و كج و كوله حركت مي كنند.به جاي يك دنيا حرف آرزوي يك دانه آه راست راسكي را برایتان دارم.خيلي نگفتم اما مزخرف گفتم.براي آدم هايتان بهترين آرزوي دنيايم رادارم.فراموشي.

+  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 23:50   سرگردون  | 

سکوت من
از اين نيست که
دلم برايت تنگ است
دلتنگي براي آدم گريه مي آرد
سکوت من از اين هم نيست
که حرفي براي گفتن ندارم
سکوت من
يکجور بغض است
حرف زياد دارم براي گفتن
ولي
يک چيز بيداري
توي جانم دائم
داد مي زند
خفه
داد مي زنم خفه
و خفه
گريه مي کنم
و خشک اشک مي ريزم
و توي خودم مي پيچم
و از خاکستر خودم
زاده خواهم شد
+  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 22:48   سرگردون  |